تبليغاتX
دلتنگی های سحر و میلاد




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دلتنگی های سحر و میلاد

به من که بی هوا نزدیک میشی ، هوا شکل ِ نفسهای ِ تو میشه

دیدی بازم نشد اصلا نمیشه که نباشی !

جواب تماس ها و اس ام اس هاتو ندادم تا خسته بشی و قید منو بزنی

اما وقتی از کلاسم اومدم بیرون و دیدم منتظرمی .

خواستم بازم بی محلی کنم اما وقتی چشماتو دیدم دلم نیودمد

انگار با دیدنت تموم دلخوری هام یادم رفت !

دوست دارم پرووووووو.قربون اون صدای میربونت اینهمه نگران نباش

به امید خدا بدون هیچ مشکلی به هم میرسیم .

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:30 توسط سحر و میلاد| |

نمیدونم اینبارم مثل دفعات قبل میشه یا نه ! اما این بار تصمیمم جدی تر از دفعات قبله. می خوام از این به بعد اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم بدون دغدغه بدون دعوا و دردسر. دیگه واقعا خسته شدم و دلم آرامش می خواد از اوضاع احوال این روزهام خیلی راضی ام ! شبها هر وقت بخوام می خوابم از اس ام اس های شبانه خبری نیست . سر ساعت میرم کلاسم و موقع بر گشتن تو این فکر نیستم که ببینمت یا نه در طول روزم هر چقدر بخوام با تلفنم حرف میزنم دیگه کسی نیست که بهم گیر بده که با کی حرف میزدی و من کلی براش توضیح بدم ! دیگه نیازی نیست اطمینانت رو نسبت به خودم جلب کنم . دیگه چند ساعت از روز رو در حال بحث کردن راجع به موضوعاتی نیستم که هیچ علاقه ای بهشون ندارم. دیگه در قید و بند هیچ چیزی نیستم هیچ چیز... راحت و آزادم دیگه اجازه ثانیه به ثانیه زندگیم دست خودمه بعد از چند سال.آرزوهای در امتداد رسیدن تبدیل میشه به یه خاطره . به گل نشست کشتی احساسم ! اولاش یه خورده برام سخت بود حالم خراب بود ! اما الان خوب خوبم  بهتر از همیشه ! فراموشت کردم فراموشم کن  نقطه آغز شاید همین جاست ! پاهام هوای رفتن دارن ...

 

Finish LoOve StoOry Sahar And Milad

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:13 توسط سحر و میلاد| |

امروز هم با میلادم برگشتم خونه تو ماشین کنار هم نشسته بودیم و من تو راه در حال ور رفتن با موبایل میلاد بودم همون کوچولو هم که کنار هم بودیم خیلی خوب بود و خوش گذشت . یه عالمه از دلتنگی هام کم شد.میلاد جون لازمه که بازم بگم دوست دارم ؟ حتما خودت میدونی دیگه... خدایا شکرت به خاطر این روزهای خوب خدایا شکرت که این عشق آسمونی رو نصیب من کردی  خدایا متشکرم که مهربونترین قلب دنیا منو برای همیشه تو خودش جای داد  خدایا مهربونم رو به تو می سپارم و تمنا دارم همیشه حفظش کنی و سلامتی و موفقیتش رو فقط از درگاه الهیت خواستارم ای خدای مهربان.خدایا عشقمونو روز به روز نسبت بهم زیاد تر کن .. آمین

 

 دلم با عشق تو عاشق ترین شد

تمام لحظه هایم بهترین شد ..

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 2:11 توسط سحر و میلاد| |

دیروز بعد از مدت 2 هفته آقا میلادم رو زیارت کردم اما به دلیل حضور برادری در کنارم نتونستم ابراز احساسات و هیجان بنمایم ! فکر کنم که برادری هم صدای ضربان قلب من رو که به طرز فاحشی بالا رفته بود رو میشنید خدا میدونه که من چقدر تو دلم به برادری محترم دشنام دادم که چرا در این لحظه حساس عاشقانه با حضورش مانع شد من درست و حسابی عزیزم رو ببینم ! در این زمان که من به شدت ضد حال خورده بودم آقا میلاد با من تماس حاصل میفرمایند که این چه وضعیه چرا اینهمه شما چاق شدی !!! پروووووووووووو !!! من خودم ناراحتم تو ام اینجوری میگی نمیترسی من سکته کنم ؟! من تا چند وقت پیش همش 50 کیلو بودم ! 13 کیلو از اونی که باید باشم کمتر بودم نمیدونم چطور شد یهویی من شدم 60 کیلو ! راستی آقا میلادم من مشکلی ندارم که شما شبارو با دوستات بگذرونی. من دیگه رو این موضوع حساس نیستم عزیزم .خوب دیگه من برم لالا . شب بخیر .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 23:4 توسط سحر و میلاد| |

خدارو شکر که روزهای طوفانی تموم شد و جاشو به روزهای سرتاسر آرامش داد.. روزهایی که من همش ناز میکنم جنابعالی لوسم میکنی و نازم رو میکشی آخه یه عالمه از دستت دلخور بودم.روزهایی کاملا عاشقانه .راستی عزیزم خوشحال شدم گفتی سر کار میری تبریک... عزیز دلم ممنونم که به فکر آینده مون هستی نگران نباش به امید خدا همه چیز درست میشه.از شنبه ام کلاسای من شروع میشه.مواظب خودت و قلب مهربونت باش.به خدای بزرگ میسپارمت مهربون ..

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:55 توسط سحر و میلاد| |

برات لازمه یه مدت از هم دور باشیم شاید بیشتر قدرمو بدونی. میلادم خسته ام خیلی خسته ام غم و درد عجیبی کل وجودم رو در بر گرفته بریده ام دیگه تنها جایی که آرومم میکنه خلوت خودمه که دلتنگی هامو اونجا برای خودم میگم میگن راه عاشقی راه صعب و ناهمواره اما قشنگی های راه بهت کمک میکنه تا سختی های راه رو کمتر حس کنی اما تو به جای کمک کردن سخت ترش میکنی .اما من با تمام این مشکلات دوست دارم و بازم برات مینویسم برای تو و برای قلبی که برای تو میزنه برای تو مینویسم به یاد خاطرات قشنگمون که هرگز از خاطرم پاک نمیشه یه دنیا حرف برات دارم درد و دل های ناگفته اما کو اونی که میگفت سنگ صبورتم ؟ سنگ صبور روزها دلتنگی .. شاید اگه جای تو بودم یکمی فقط یه کمی دلم به حال مرگ تدریجی یه عشق قدیمی میسوخت نظر تو چیه ؟؟؟ یعنی ما داریم به بدون هم بودن عادت میکنیم ؟ حرف آخرم اینه که مراقب خودت باش.دوستت دارم ! هنوزم ؟؟؟

 

 

در شکست جام دل هیچ احتیاج سنگ نیست

این شقایق را نگاهی سرد پر پر میکند ...

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:41 توسط سحر و میلاد| |

خیلی ازت دلخورم میلاد اصلا ازت توقع نداشتم اینجوری رفتار کنی تو اگه قرار بود بیای منو ببینی چرا شب بهم نگفتی صبحم طلبکاری که چرا من اونجایی که باید میرفتم نرفتم ! یعنی چی ؟ خودتم میدونی که حق با منه ! گویا قرار نیست لج و لجبازی بین ما تموم بشه می دونم پشیمون میشی برمیگردی اما اینا همش تو ذهن من میمونه به عنوان خاطرات بد . میدونم به خاطر مامانت ناراحت بودی اما دلیل موجهی برای اون رفتارت نیست . چرا وسط هر دعوا همش میگی که من به تو عادت کردم ذره ای بهت علاقه ندارم ! آخه این چه حرفیه  من اگه دوست نداشتم اگه بهت علاقمند نبودم که تا الان کنارت نمی موندم و به خاطر با تو بودن اینهمه مشکلات رو تحمل نمیکردم چقدر تحریم شدم منت نمیذارم اما اینا از روی علاقه است نه عادت پس لطفا میون هر دعوا این موضوع رو وسط نکش چون بیشترعصبی میشم و دعوامون کش پیدا میکنه.یه مدت گوشیمو خاموش میکنم به آرامش احتیاج دارم .

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:5 توسط سحر و میلاد| |

سلام عزیزم

باور کن واسه ی منم ندیدنت سخته منم دلم برات تنگ میشه اما بهونه گیری های تو یکمی کارو سخت میکنه عزیزم من میفهمم درکت میکنم اما نذار بیشتر از این از هم دور بشیم فکر میکردم بعد از اون شب که 3 ساعتی باهم حرف زدیم مشکلاتمون یکم کمتر بشه اما متاسفانه داره به طرز عجیبی ادامه پیدا میکنه  دیشب که خیلی دلتنگت بودم توی کامپیوتر یه فیلم ازتو پیدا کردم که از وجودش بی خبر بودم داشتم دیونه میشدم ! عجیب بود خیلی ! آقا میلادم من که نمیدونم کی وارد قلبم شدی اما هیچ وقت نمیتونم از قلبم بیرونت کنم. پس سعی کن کمتر دعوامون بشه .اگه امروز آبادان نمیرفتی فردا میتونستیم همدیگرو ببینیم  اما مشکلی نیست از فردا هروز میتونیم همدیگرو ببینیم مراقب خودت باش.فکر کنم امروز بار پنجمه که این جمله رو بهت گفتم  از بس سر به هوایی تو. شب بخیر .

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:52 توسط سحر و میلاد| |


Design By : Night Skin